فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
716
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
داراى پستانهاى بر آمده باشد . الكاعِي - [ كعو ] : فا ، فرارى ، شكست خورده . الكاغَد - مُرادف ( الكاغِد ) - اين واژه فارسى است . الكاغِد - به معناى كاغذ ( القرطاس ) است - اين واژه فارسى است . الكاغِدِيّ - كاغذ فروش . كافَ - - كَوْفاً [ كوف ] الأَديمَ : لبههاى چرم را تو گذاشت و برگردانيد . الكافّ - ج كَفَفَة [ كفّ ] : فا ، « رَجُلٌ كافٌّ » : آنكه خود را از هر چيزى باز دارد ؛ ( ناقَّةٌ كافٌّ ) : ماده شتر پير كه دندانهايش بسيار كوتاه گرديده باشد . كافَى - كِفَاءً و مُكَافَاةً [ كفي ] الرجُلَ : او را كافى بود ، فُلان چيز را به او پاداش داد . كافَأَ - مُكافَأَةً [ كفأ ] فلاناً : با او روبرو شد ، با او همسان و همانند شد ، از او مراقبت نمود ، - الرَّجُلَ على مَا كَانَ مِنْه : به او پاداش داد ، - بَينَ الْفَارِسَيْنِ بُرمْحِه : با نيزه خود آن دو سوار را يكى پس از ديگرى ضربه زد . الكافَّة - [ كفَّ ] : مؤنّث ( الكافّ ) است ، همگى ؛ « جَاءَ النّاسُ كَافَّةً » : همه مردم آمدند - اين كلمه هيچ گاه مضاف نمىشود و بر سر آن ( الْ ) نمىآيد و همواره به علَّت حال بودن منصوب است . كافَحَ - كِفَاحاً و مُكافَحةً [ كفح ] القومُ أعداءَهم : با دشمنان خود در جنگ بدون استفاده از سپر و غيره روبرو شدند ؛ « هُوَ يُكافحُ الأُمورَ » : او به تنهائى امور را اداره مىكند ، - عَنْه : از او دفاع نمود . كافَرَ - مُكَافَرَةً [ كفر ] فلاناً حَقَّه : حق او را منكر شد . الكافِر - فا ، آنكه نعمتهاى خدا را مُنكر باشد ، - ج كافِرون وَكَفَرَة و كُفّار و كِفار واژهء ( الكُفّار ) براى كسانى است كه ايمان ندارند و ( الكَفَرَة ) براى كسانى است كه كُفران نعمت كنند و به درگاه خداوند ناسپاس باشند ، غلاف شكوفهء خرما ، شب تاريك ، ابر تيره ، تاريكى ، دريا ، درهء بزرگ ، رودخانهء بزرگ ، كشاورز ، زمين دور دست ، زمين هموار ، گياه ، زِره ، شخص مسلح ، آنكه جامهء خود را بر روى زره پوشد و آن را پنهان كند . الكافِرَة - ج كافِرَات و كَوَافِر : مؤنّث ( الكافِر ) است . الكافُور - ج كَوَافِير و كَوَافِر : شكوفهء نخل خُرما يا غلاف آن ، گرههاى شاخهء انگور ، - ( ن ) : درخت كافور كه از آن مادهء كافور بدست آورند . ماده خوشبوئى كه از درخت كافور بدست مىآيد و در پزشكى به كار مىرود . كافَلَ - مُكَافَلَةً [ كفل ] ه : با او هم پيمان شد . الكافِل - ج كُفَّل : فا ، ضامِن ، ولىِّ امر و قَيِّم بچّهء يتيم ، عيالمند ، آنكه پياپى روزه باشد . الكافُولِيَّة - پارچه اى سفيد رنگ و چهارگوش كه معمولًا با آن كودكان را مىپيچند ، قنداقه ، اين كلمه در زبان متداول رايج است . الكافِي - [ كفي ] : آنكه براى تو كافى باشد و از ديگرى بىنيازت كند . الكاكاو - ( ن ) : كاكائو ، نام گياهى است از نوع ( البِرازيّات ) و مركز اصلى آن آمريكاى استوائى است . اين گياه داراى برگهاى پهن و گلهاى ريز و ميوهء درشت است و از تخم آن كاكائو كه مادهء اساسى در ساختن شوكولات است بدست مىآيد . الكاكِي - و يقال له أَيضاً مشمشُ اليابان ( ن ) : زردآلوى ژاپنى كه مركز اصلى آن چين است . اين درخت بلند است و گاهى درازى آن به ده متر مىرسد ، ميوهء آن زرد پرتقالى و يا سُرخ رنگ مىباشد . كالَ - - كَيْلًا و مَكِيلًا و مَكَالًا [ كيل ] القمحَ و غيرَه : گندم و غيره را وزن يا پيمانه نمود . اين فعل گاهى دو مفعول مىگيرد مانند « كِلْتُ زَيْداً الطَّعامَ » : آذوقه را براى زيد وزن كردم ، و گاهى بر سر مفعول اوّل لام مىآورند مانند « كلْتُ لِزَيْدٍ الطَّعامَ » ، - الدَّراهمَ : دِرهمها را وزن كرد ، - الشَّىءَ بِالشَّىءِ : چيزى را با چيزى ديگر مقايسه نمود ، - لَه الشَّتائِمَ : به او ناسزا گفت و بسيار دشنام داد ، - كَيْلًا الزَّنْدُ : آتش زنه آتش نداد . الكَال - [ كيل ] : ابزارى است سر كج كه با آن در جنگ دژها را ويران كنند ( اين كلمه فارسى است ) . الكَالّ - [ كلّ ] : آنكه خسته و ناتوان باشد . كالأَ - مُكَالأَةً و كِلَاءً [ كلأ ] ه : او را زير نظر گرفت و مراقبت كرد . الكَالِئ - ج كَوَالِىء [ كلأ ] : بيعانه ، نسيه ؛ « دَيْنٌ كالِئٌ » : بدهى كه پرداخت آن به تأخير افتد . كالَبَ - كِلَاباً و مُكَالَبَةً [ كلب ] الرجُلَ : بطور آشكار با او دشمنى نمود و عرصه را بر او تنگ گرفت همچنانكه سگها هنگام پرخاش بر هم سخت مىگيرند ، - تِ الإِبلُ : شتران خارهاى درخت را چريدند . الكالِب - سگ دار . كالَحَ - مُكالَحةً [ كلح ] فلاناً : با او زور آزمائى كرد و بر او چيره شد ، - القَمَرُ : ماه زير ابر پنهان شد . الكالِح - فا ، - آنكه لبهايش باز و دندانهايش هميشه پيداست ؛ « وَجْه كالِحُ » : چهرهء گرفته و عبوس . كالَمَ - مُكالَمَة [ كلم ] ه : با او مذاكره نمود و پاسخ گفت . الكالُورِي - أو الحُرَيْرَة ( ن ) : ميزان دماى لازم براى جوشانيدن يك گرم آب به اندازهء يك درجهء دماى درصد ، كالورى . الكالِي - ج كوالٍ [ كلأ ] : مُرادف ( الكالِئ ) است ، - مِن الدُّيون : دينى كه پرداخت آن به تأخير افتاده باشد . الكامَخ - ج كَوَامِخ : كامك ، آنچه كه اشتها آور باشد مانند سركه و ادويهء تند و خوشبو كه در غذا ريزند - اين كلمه فارسى است . الكامِد - آنكه بيمار قلبى ناشى از اندوه باشد . الكامِل - يكى از بحرهاى شعر است كه